محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
174
اكسير اعظم ( فارسى )
اين تب از صفرا چنان عارض گردد كه هرگاه صفرا اندك و غليظ در باطن باشد و عفن شود و آن موضع را گرم گرداند و از آن ابخره بسيار به سبب قلت و غلظ آن منحنل نشود كه ظاهر بدن را گرم سازد همان حالت كه در بلغمى مذكور شد عارض شود يعنى سخونت باطن بحرارت عفونيه و برودت ظاهر به سبب عدم تحلل ابخره كثيره به سوى آن و اين نوع صفراوى را بطيقودس نامند و اما ليفوريا اسم جنس است و صفراوى نوعى از آن است و ليفوريا در مدت طويلتر از شطر الغب مىباشد به سبب اتحاد شديد صفرا با بلغم . انطاكى گويد كه قياس مقتضى آن است كه لنفوريا از صفراى محرقه داخل عروق و بلغم حصى قريب سطح جلد كه حرارت به حدحل او نرسد عارض گردد و در اين نوع اگر برودت ظاهر اشتداد نمايد و حرارت باطن به حد تسويد زيان و آثار كرب و قلق و اختلاط عقل و ثقل رسد پس در علاج او جاى طمع نيست و اين حالت را چند بار مشاهده كرديم كه در همان هفته عقب او موت رو نمود . و اگر چنان بنا شد به علاجش پردازند . سوم تپى كه در آن هر واحد از حرارت و برودت معاً در هر يك از باطن بدن و ظاهر آن در حالت واحد يافته شود يعنى آنكه حرارت در موضعى از ظاهر بدن و برودت در موضعى ديگر از ظاهر آن يافته شود و همچنين حرارت در موضعى از باطن بدن و برودت در موضعى ديگر از باطن آن يافته شود . شيخ مىفرمايد كه مثل اين تب اگر باشد پس چنان افتد كه دو مادهء بارد بلغمى باشد كه به سبب تعفن يكى از آن در باطن بدن حركت كند و ديگر در ظاهر آن و همه با يكى از آن هر دو در ظاهر و باطن بسيار منتشر نباشد بعده وقتى كه هر دو در تعفن شروع كنند هر يك از آن بخار حار لطيف بنواحى خود رساند و آن هر دو چون بار دست ببخار خودها گرم نمايند و بجرم خويش سرد سازند و سبب تبريد خلط بارد در حال حركت معلوم شده و آن مرور مادهء بارد بر اعضا است كه ببرودت آن انس نداشته باشند . و گويند كه حدوث او چنان بود كه در خارج بدن يكى رطوبت صفراوى و ديگر بلغمى يا سوداوى باشد پس عفونت ضعيف حادث شود كه بدن صفراوى بنا بر سرعت قبول او تسخين را به سبب حرارت خود گرم گردد پس ظاهر بدن و باطن آن را گرم گرداند و اما رطوبت بلغمى و سوداوى پس بر تسخين او اين عفونت قوى نگردد بلكه سيلان آن نمايد پس بگدازد و سائل گردد و آن بارد است ظاهر بدن و باطن آن را سرد سازد جائى كه برسد و جائز است كه هر دو رطوبت متميز باشند و يا مختلط باشند و با وى انفصال آنها بحرارت ضعيفه سهل باشد . چهارم حماى غشيه و آن تپى است كه چون ابتدا كند غشى حادث گردد و بيمار در هر نوبت بيهوش و بىقوت و بىطاقت شود و در آن غشى به سبب مادهء آن افتد و آن در اكثر به سبب بلغم خام تخمى متفرق بسيار در بدن كه از كثرت او قوت مقهور گردد و لختى از آن به جانب دل و فم معده بريزد عارض شود و در اكثر اعانت ضرر آن ضعف فم معده كند و آن بلغم چون متحرك شود و در عفونت شروع كند قوت حيوانى و طبيعى را اكثر مقهور گرداند و متحير كند و از تدبير غشى و تب عاجز شود چنان كه اگر قوت را با ماده بگذارند به تدبير ماده وفا نكند . و اگر به استفراغ ماده به آهستگى مشغول شوند ماده عصيان نمايد به سبب غلظ و كثرت خود و به حركت خانق قوت و روح حركت كند . و اگر به استفراغ آن به اسهال يا فصد به سختى مشغول شوند قوت متحمل آن نباشد و چگونه تحمل نمايد كه در اينجا با وجود سكون ماده غشى افتد و با اين همه حاجت ايشان به استفراغ بيشتر باشد به سبب غلبهء ماده بكيفيت و كميت او و ايضاً حاجت ايشان به غذا شديد باشد زيرا كه اخلاط ايشان خام بود در آن خونى نباشد كه غذا به بدن دهد و انعاش قوت نمايد و بدن بىغذا باشد به سبب تحليل حمى و عدم وصول تغذيه . و اگر تكليف غذا دهند مادهء فاسد زياده گردد . و اگر غذا ندهند قوت قوت ساقط شود و در ابتداى آن چنان عارض شود كه به سوى قلب چيزى از مادهء بارد محدث غشى بريزد پس نبض صغير و بطى و متفاوت شود به سبب برودت ماده مصبوب بعده طبيعت در تسخين ماده و تلطيف آن جهد كند و عفونتى كه بعض اجزاى آن را به سوى قلب تحريك داده بر آن اعانت كند پس قلب از ضرر برودت آن خلاص يابد و در ضرر حرارت آن افتد پس نبض سريع و خصوصاً در انقباض آن گردد و مع ذلك صغر و بطو و تفاوت غالب بود . و اگر با اين تب در بعض احشاى مريض ورم باشد اميد صحت آن نبايد داشت و سردى اطراف و عرق سرد غليظ قبل از نوبت در انواع اين تب مع انضغاط نبض و عدم زوال اين عوارض بعد رفع غشى بيمار را بدورهء دوم و يا سوم هلاك مىكند . و اگر با اين اعراض وقت دورهء شكم دم گردد آبلههاى سياه بر همه بدن پديد آيد عنقريب هلاك گردد . و ايضاً اين تب در بعض اوقات از صفراى غالب غليظ عارض شود و گاهى از اختلاط رقيقهء رديه افتد و اكثر آن صفراوى شديد الرقت و غوص ردى الجوهر سمى باشد كه آن را تعفن در ابدان بسيار حار يابس مزاج عارض شده باشد و اين نوع حاد بود كه نبض و قوت را در يك يا دو نوبت ساقط كند و با تهبج ذوبانى بود كه در بدن به سرعت حادث شود و گاهى با وى قوت تا روز چهارم وفا نكند . و شيخ الرئيس اين نوع را كه از كيموسات صفراويه حادث شود حماى غشيه دقيه ناميده به سبب تغير اعضا و انخراط آن به سرعت و عروض غشى و گاهى غشى در حميات از اسباب ديگر افتد مثل درد شديد و سهر و استفراغ مفرط و